خرید بک لینک

درباره سایت

234

آخرین مطالب

امکانات وب

امشب... برندون میره... برندونی که نه تونستم درست نگاهش کنم... نه زندگیش کردم جوری که با میلاد زندگی کردم... و نه حتی جرئت کردم ویسی که ازش گرفتم رو گوش کنم تا بلکه بفهمم اون شب چی دیدم... اگرچه خوب می

برچسب: نویسنده: غزل کریمی‌پور تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 3:54

پارسال همچین روزی بود که رفتم دیدن عمو رسول تو... و احساس میکنم که انگار همین امروز بود، نه یک سال پیش... چقدر دلم برای آرامشش تنگ شده... به نظرت منو یادشه...؟! خیلی وقته که دیگه به ندرت با آدم های زن

برچسب: نویسنده: غزل کریمی‌پور تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 3:54

اینجوری با من تا نکن... دیشب بازم خوابت رو دیدم... ناراحت بودی دوباره از دستم... داد زدی سرم... اسممو صدا کردی و گفتی ولم کن، گفتی دست از سرم بردار...!!! آخرشم فریاد کشیدی برو، فقط برو...! کاش حداقل میگفتی کجا برم... کجا برم که نباشه یاد تو و تصویر تو اونجا...

چرا تو خواب هم دست از سرم برنمیداری...

چه بلایی سرم آوردی...!!؟

برچسب: نویسنده: غزل کریمی‌پور تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 3:54

یکی از دوستات میگفت پست های نصف شب داستان خودشونو دارن...! دارم فکر میکنم هستی هنوز همونجایی از قلبم که هیچکسی نیست؟! دارم فکر میکنم چقدر تنهایی نگه داشتنت سخت شده...! نه به خاطر اینکه دیگه دوست داشتن

برچسب: نویسنده: غزل کریمی‌پور تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 3:54

هنوز 24 ساعت از پست قبلیم نگذشته... که برگشتم اینجا و خیلی حرف دارم... اما میدونم خیلیاشو نمیتونم بگم...! دیشب بعد نوشتن اون پست، نمیدونم چرا اما یهو به سرم زد صفحه ات رو مرور کنم...! تا ساعت 4 صبح ور

برچسب: نویسنده: غزل کریمی‌پور تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 3:54

نطفهی سیصد و نوزدهمین پستِ اینجا، تو خیابون کلاهدوز بسته شد امشب. که قبلا هم ازش گذر کرده بودیم و گشته بودم دنبال اسم کوچهی اون لوکیشن، اما پیداش نکرده بودم. امشب با وجودی که ساکت بودم و تو افکار و

برچسب: نویسنده: غزل کریمی‌پور تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 3:54

شاملو میگه: کیستی که من... این گونه به جد... در دیار رویا های خویش... با تو درنگ میکنم...؟! من میگم: کیستی که من... پس از هر بار جنگیدن با هیبت احساسم به تو... و زمین خوردن... دوباره برمی خیزم... و عا

برچسب: نویسنده: غزل کریمی‌پور تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 3:54

خیلی سخت بود این اعتراف، که دیگه هیچی آرومم نمیکنه!

مگر اینکه شبا یه غزلی از حافظ بشه مرهم قلبم...

مث این که الان گفت:

صبر است مرا چاره ی هجران تو لیکن

چون صبر توان کرد که مقدور نماندست...؟ :)

برچسب: نویسنده: غزل کریمی‌پور تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 3:54

الان فهمیدم تنها چیزی که از روی گلس گوشی پاک نمیشه، اشکه! انقدر کثیف شد صفحه اش و درگیر تمیز کردنش شدم که خود به خود گریه ام بند اومد! تو این روزایی که حدس میزدم میلاد در حال بازگشته و هییییچ خبری ازت

برچسب: نویسنده: غزل کریمی‌پور تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 3:54

صفحه بندی